بهار آمد
با شکوفه ها و جوانه ها و تمام سبزه هایش
دسته دسته گل تقدیم شما دوستان عزیز
همراه با تبریک عید بزرگ باستان
نوروزتان مبارک
نم اشکی از سر صداقت و عشق
شاید
تبپنهان دردهای کهنه را
پاشویه کند
وقتی زخمهایت
ترانه میخواندند
و گلویت عاشقانه
طناب را تا بینهایت
فشرد.
تمام آدمها آنقدر مردند
که دیگر
ارتفاعشان به چشم نمیآمد!
خرده پوشالهای عشق و عاشقی را
سوزاندند؛
تا در پس واپسین نگاهت،
لرز مرگزای اندامهای یخزده را
فرو نشاند.
دفترچههای کاهی خاطرات
ثبت زمان را
و مکان را
هرگز تاب نیاوردند.
وقتی که خندیدی
بر پلیدیهای زمان و زمین!
و آسمان ناگزیر از اینکه
تمام پرواز تو را در بر گیرد.
عروج کردی،
و زخمهایت همچنان ترانهخوان!
و اما آسمان دیگر بار
تو را با غرشی
آنچنان رعدآسا و عظیم
سر خواهد داد
که با هر دانه باران
رؤیاگونه صخرهای از آهن
بر خواهد نشاند.
به قلم رهرا نوری
آخرین روزهای ماه روزه است و شهر عجیب حال و هوای پاییزی دارد .قرار است دوباره دور هم جمع شویم. نمی دانم این چندمین بار است. موضوع صحبت ، نقد داستان ها و اشعار آقای جانوند است که مهربانیش گروه را شرمنده کرده. جای خالی خیلی از دوستان احساس می شود. آقای معتقدی عزیز نیستند،رویا درگیر نمایشگاه و مصاحبه است. بهاره ،عکاس نازنین جلسه درگیر ی هایش این روزها زیاد است.عاطفه بیمار است.آقای قزللو با همه ی تلاشش به جلسه نمی رسد. غیبت آقای آقازاده زیاد شده. خیلی ها نیستند.
آقای عبداللهی مدیر جلسه است و همان ابتدای جلسه، با گفتن خاطره ی دوستی اش با آقای جانوند ،جو حاکم برجلسه صمیمی و دوست داشتنی می کند:
سال 70 ، دوره ی دانشجویی در جلساتی که خانه ی منیرو روانی پور برگزار می شد، آقای جانوند را دیدم.کار و فعالیت اصلی ایشان مرتبط با ادبیات نیست و این قابل تقدیر است که با اینهمه چند اثر چاپ شده دارندو حاصل 15 سال تلاش کار ادبی دوست عزیز نویسنده و شاعرمان این آثار است:
- مجموعه داستان "در دامنه های آلواتان " / سال 78
- مجموعه شعر " گنجشک ها قابل تامل اند" /سال 80
- مجموعه شعر " نت گم شده ی سکوت "/ سال 84
- مجموعه شعر" عشق ماناست " / سال 84
- مجمعه قصه های هستی(داستان کودکانه سه جلدی) / سال 84
و رمان " ترانه ی ناتمام "و دفتر شعر من و عروسکم که به زودی توسط نشر افراز به چاپ خواهد رسید.
آقای عبداللهی مترجم توانا و خوش اخلاق گروه آینه،بعد از معرفی آثار آقای جانوند تعدادی از اشعار ایشان را می خواند . نوبت به نقد که می رسد،اینطور ادامه می دهند:
شعر های ایشان،واقعیت گرا و عینی است.و داستان هایش من را یاد نویسنده ی آلمانی می اندازد که به واقعیت های روزمره زندگی می پردازد.مسئله اصلی آثار واقع گرایی است. بازی های زبانی در کار ایشان کم است.
بعد از صحبت های آقای عبداللهی،زوج مهربان گروه مان که همیشه به خنده ای زیبا میهمانت می کنند،به نقد آثار آقای جانوند می پردازند.
خانم زندی: کار های آقای جانوند را دوست داشتم. واقع گرا و عینی بود.
آقا ی نجاریان: قصه ی صبا خیلی برایم جالب بود.من در قالب داستان ندیده بودم.حقایق جنگی را که ایشان روایت کرده بودند.وقتی عکس خودش را در اعلامیه رنگ و رو رفته می بیند (آن قسمت از داستان را می خواند) به نظرم جمله های اضافی در داستان به چشم می خورد.
آقای عبداللهی :البته در جاهایی هم می شد بیشتر به شخصیت پرداخت که این خلاصه نویسی به خاطر شاعر بودن ایشان است.
آقای نجاریان : دوست داشتم بیشتر فضاسازی می شد.موجز گفتن درباره ی این سوژه ها خوب نبود. باید مفصل تر و طولانی تر حرف می زد.
آقای بهاری: پیشنهادهای برای بهتر شدن کارها دارم. فقط درباره ی شعر کوتاه نظر
می دهم. مثلا : در شعر" مقنی " می شد سطرهایی را کم کرد.چون شعر اسم دارد.
می توان سه سطر اول را کم کرد. و بعد بعضی از کلمات اشعار را پس و پیش کردند یاحذف کردند و تغییر شعر را به گونه ای ملموس به گروه نشان دادند.
و بعد ادامه دادند: به نظرم این گنگ گویی در شعر فارسی جایی ندارد. شاید تحت تاثیر شعرهای هایکو بوده البته به زبان موجزتری دست پیدا کردید و موضوعات را نسبت به گذشته بهتر صید می کنید ... در قطعه 7 و 8 در شعر هایی که به ظاهر شعر نیستند. با اینکه موضوعات شعری نیستند،شما توانسته اید این ها را وارد حوزه شعر کنید.
در ادامه ی جلسه،آقای جانوند تعدادی از داستانک هایشان را برای گروه خواندند.بعد از خواندن داستانک "اکبرخان نوروزی"، واقعیت تاریخی دردناک علی اکبر خان زن پوش را تعریف کردند.
به سنگ ها گفتند: چرا آدمی نیستید
سنگ ها گفتند: هنوز به اندازه کافی سخت نشده ایم.
این شعر را آقای بهاری در وصف حال داستانک" فرانس لانتینگ" مثال می زند.
نزدیکی های افطار خانم زندی زحمت پذیرایی را می کشد.
در پایان جلسه، دوستان نکاتی را برای بهتر شدن کارها پیشنهاد می دهند.
آقای اسعدی : در داستانک موز ،نباید سطر آخر را تکرار کرد.
آقای عبداللهی درتوضیح سئوالی که از ایشان درباره رمان مینی مال پرسیده شد، گفتند:در مینی مالیست جایی برای صفت و قید نیست.جای توضیح نیست.باید مثل باغبان شاخه های هرز را هرس کرد....مینی مالیست از همینگوی شروع می شود .در آلمان مینی مال ها ذهنی است.مینی مال آمریکایی عینی تر است تحت تاثیر جامعه شناسی سرعت و وقت کم .حتی آدم ها اسم ندارند.فرآیند صفت محبوس کردن ذهن است.و جمله ی آخرشان سخنی از نیچه است: خوبی و بدی فی نفسه وجود ندارد.
با اینکه خیلی ها که منتظرشان هستیم نیستند،با اینکه آقای جانوند به زور قرص و مسکن سر پاست. با اینکه سر درد امانم را بریده ،با اینکه مثل همیشه همه روزی سخت را پشت سر گذاشته اند،اما جلسه خیلی خوب و صمیمی برگزار می شود.و تنها برای لحظاتی همه فراموش می کنیم بیرون از این جلسه و جمع مان، اینهمه آسایش و آسودگی نیست.
برگزیده از کتابهای :1- گنجشکها قابل تاملاند 2- عشق ماناست 3- من و عروسکم
سال بيبر
ابرهاي سترون
نازاتر از هميشه
ميگذرند بر بام شهر
چيرگي تاريكي
و آخرين كسادي بازار
بر دامن روسپيان
!انديشه زمستان
77ترانههاي افغاني
نامش نجيب
افراشته گردن
دستانش بيل
انگشتانش كلنگ
!موي در باد
ريش بر سينه
دستار از سر ميگيرد
كلاه حصيري بر مينهد
آواز افغانياش را آغاز ميكند
!بيل شمارها
كلنگ زدنهاي بيفرجام
.سيمان پر ميكند و ميخواند
نمك بار ميزند و ميخواند
گشنه ميخواند
تشنه ميخواند
تصنيفي قديمي و كشدار
در باد ميپيچد و ميخواند
آهنگ برادركشي ممتد...........
ادامه مطلب را کلیک کنید
اويندار
موقع كوچ سارهاست. آسمان غبار آلود است و باد پاييزي برگهاي جدا شده از شاخهها را به هر طرف ميبرد. سارها فوج فوج براي لحظاتي در آسمان ظاهر ميشوند و دوباره بر كشتزارهايي كه محصول آن را گرداوري كردهاند, فرود ميآيند.
همه سرگرم جمعآوري باقيماندههاي محصولاند. كنار هر دسته از افراد راديويي قرار دارد كه گويندهاش با هيجان تمام , لحظه به لحظه آمار تازه واردين را اعلام ميكند. هيجان و دلشورهاي گرم قلب ده را فرا گرفته است.
در اين ميان دو چشم فرسوده, كوچهي بنبست را زير نظر دارد و راديو دو موجبغدادي كنارش ميخواند. هر صدايي كه به گوشش ميرسد، راديورا خاموش ميكند و گوش به زنگ ميماند. حال و هوا، حال و هوايهميشگياش نيست. ده برايش رنگ و بوي تازهاي گرفته است. از چند روز پيش لباسها را شسته, خشك كرده و مرتب داخل چمدان چوبي چيدهاست ـ لباسهايي كه بيد زده و تنها نقشي از تار و پود را دارندـ گلابپاش را پر گلاب, منقل پر زغال و اسفند را آماده كرده است. قدرت عجيبي پيدا كردهـ خنديدن، گريه كردن، راه رفتن و نگاه كردن به چهرهاـ برايش آسان شده است. احساس ميكند همه چيز تمام شده و انتظاري دركار نيست. «فقط بايد چاي دم بكشه تا يك استكان چاي داغِ داغبرات بريزم، بخوري و مثل اون وقتا راهي باغ بشي. هشت سالِ تمامعلفهاي هرز هر طور كه دلشون خواست رشد كردند. پرچينهاريختن، درختها يكي يكي خشك شدن، حالا همه چيز تمومشده. شايد همين پاييز دوباره شاخهها جوونه بزنن و شكوفههادوباره باز بشن؛ كه ميشن! كرمها بايد بدونن كه عمرشون سراومده. شاخههاي خشك هرس ميشن و پرچينها دوباره دور باغروميگيرن. نه! حالا زوده عزيزم. خستهاي. ضعيف شدي. وقتشه بريزيارت. بري بگردي، هر جا و هر شهري كه دلت ميخواد بريببيني. پولش هم جور ميشه. غصشو نخور خدا كريمه!»
به اتاق ميرود و قاب عكس را برميدارد، پاك ميكند و به سينه ميفشارد. ازنالههاي هميشگي خبري نيست. آرام قاب را روي طاقچه ميگذارد و اتاق را مرتب ميكند. رو به روي قاب عكس مينشيند. راديو رابغل دستش ميگذارد. سخنگو رجز ميخواند. پشترجزخوانياش مارش جنگ پخش ميشود. براي چند لحظه دَوَرانسرش شروع ميشود. شبحها ميآيند. دهانها باز و بسته ميشوند«ننه! مفقود يعني اين كه مرده و جنازش پودر شده، يعني آتيشگرفته يا افتاده تو قير داغ»
«ننه! يعني يه جايي مرده كه نتونستن بيارنش. يا حيووناي درندهخوردنش» بلند ميشود و دستانش را دور سرش از چپ و راستتكان ميدهد گويي غباري را از گرد سرش ميپراكند. چند بار باصداي بلند داد ميزند: نه! نه! لال شيد. گم شيد. نمرده ميدونم كهمياد! خودش قول داد كه برميگرده. زبونتون لال شه ايشااله. دورخودش ميچرخد. كلمات احاطهاش ميكنند.- زندان، شكنجه،قير، اسير، تاريكي، زنجير، خون، سيم خاردار، مرگ. دستانش راهمچنان دور سرش تكان ميدهد و از اتاِ بيرون ميزند. فاصلهايوان تا در حياط را لنگان لنگان و با عجله ميپيمايد. چادرگلدارش را روي سرش مياندازد. چادر پشت سرش كشيدهميشود. سعي ميكند انحناي قامتش را صاف كند. لحظهايميايستد و دوباره ادامه ميدهد. راهي مسجد ميشود.- آن موقع ازروز كسي در مسجد پيدا نميشود- دنبال روحاني ميگردد. بازحمت قامتش را راست ميكند و چفت مسجد را ميگشايد. بهسمت منبر ميرود. لحظهاي درنگ ميكند و دوباره راه رفته را باز ميگردد. «نه! همه چيز تموم شده! ميدونم كه تموم شده. همين روزاس كه..... ادامه مطلب را کلیک کنیدزنجره
زنجره آواز میخونه
بیخیال شب تیرهاس
میدونه آخر این شب
عاقبت یه روز دیگهاس
زنجره منم میخونم
آوازم با دل پر خون
به هوای روشنایی
راه میرم هامون به هامون
زنجره تو یه امیدی
تو دلت ریشه دونده
میدونی به روز روشن
چندآواز بیشتر نمونده
همه میگن این نواها
از سر رنج سیاهیست
بگو باشه چه خیالیست؟
من میخوام زنجره باشم
شب تا صب آواز بخونم
بیخیال همه عالم
من میخوام زنجره باشم!
جلسه نقد نقاشی های رویا بیژنی
نقش های رویایی
برگرفته از روزنامه" جهان صنعت"
گلیمی بود بيتار و پود يا قاليچهاي بيگره. رنگهاي گرم بر پهنه نقاشي چشمها را خيره ميكرد. واژهها و تصاوير درهم پيچيده بود و خطوط طلايي، درخششي مقدس ميآفريد.
روشنايي آينهها پيشينهاي نمادين داشت و سنگهاي رنگين جايگاهي ويژه. تكه پارچههاي سنتي در گوشه گوشه نقاشيها برگرفته از فرهنگهاي اقوام گوناگون، ايراني بودن اثر را فرياد ميكرد.
اين همه در نقاشيهاي رويا بيژني بود، نقاشي كه بيشتر خود را تصويرگر كتاب كودك ميدانست. تصويرگري كه طعم شاگردي مرتضي مميز را چشيده بود و زير ضربههاي سختگير او سختكوش شده بود.
اكنون گروهي گرد آمده بودند تا آثار او را نقد كنند، محفلي بود صميمانه در گوشه دنجي از شهر.
بيژني از كارهايش گفت و اينكه در آخرين آنها از شعرهاي مولوي الهام گرفته است. اين كارها قرار است مجموعهاي شود ارزشمند. نقاشيهايي محصول تصوير و آينه، تا رنگ و روشنايي مفهومي عميق را بيافريند.
نقاشيهاي ديگرم از پيامبران است، مثل حضرت عيسي، مجموعههايي هم به نام آه من بسيار، خوشبختم، به اسم شهر و چند نمونه كار براي كتاب كودك نيز جزو آثاري است كه براي نقد آوردهام.
آرزوهاي مسطح
محمد آقازاده كه با لبخندي ساكت روبهروي نقشها نشسته بود، گفت: هرچه يك اثر هنري بيشتر سكوت ما را برانگيزد گويا زيبايي و رموز آن آنقدر زياد است كه واژهها را به اسارت ميگيرد. با اين حال در نقاشيها نوشتههايي به چشم ميخورند كه برخلاف پيشتر كه تصاوير به ياري متن ميآمدند اينبار واژهها هستند كه در خدمت تصوير قرار گرفتهاند.
وقتي به نقشها نگاه ميكنم، احساس ميكنم آرزوهاي ما مسطح است، پرسپكتيو ندارد و اين تصاوير حالت اثيري دارد. قدرت دست و تكنيك و رنگآميزي فضاي تخيلي خوبي را ساخته و از آنها آثاري برانگيزاننده آفريده است. انگار در آنها، هم عشق هست و هم نيست!
خليل رشنوي از حال و هواي كودكانه تصاوير ميگويد كه در عين حال معناي عميقي دارد.
عاطفه پس از خواندن بخشي از كتاب خداي من از آدم بزرگها ميترسم كه هم نوشته و هم تصاويرش از بيژني است به نمونه كارهاي كتاب كودك توجه ميكند و ميگويد: روح نقاش به كودكان نزديك است و همين نزديكي سبب ميشود تا هم با كودكان و هم با كودك درون بزرگسالان ارتباط برقرار كند. يكجور آشتي با سادگي روحمان است كه شنيدن صداي كودك درون را ميسر ميكند.
وقتي در نقاشي و نوشتههايش چيزهاي سادهاي را از خدا طلب ميكند، ميبينيم كه در عين سادگي اصول و پايههاي رواني ما را شكل ميدهند، مانند: من خوابيدن را خيلي دوست دارم، آدمها من خوابيدن را براي خواب ديدن دوست دارم، آدمها يا توي خوابهايم ميرويم گردش و پدر و مادرم دستهايم را ميگيرند، ولي نه مثل حالا، يكي از چپ دستم را بكشد، يكي از راست، با تمام مهرباني دستهايم را ميگيرند.
و اين يكي خدا جان، به آدمها همهشان چشمهاي زياد بده، خيلي بيشتر از دو تا، تا مهرباني ابلهها را ببينند. خب؟
آيت دولتشاه هم پس از نگاهي دوباره به نقاشيها گفت: برخي تصاوير شبيه نقاشيهاي قهوهخانهاي است و چيزي شبيه مينياتور در آنها به چشم ميخورد.
آرش رضايي با نگاه يك مخاطب حس ميكند عناصر تصوير تنها يك معنا ندارند و فاصله دنياي شعر و هنر در آنها كمتر شده است.
نقاشيهاي گليمي
هدايت كه پيشتر استاد رويا بيژني بود، نفس بلندي ميكشد و ميگويد: بسياري از خارجيها را ديدهام كه اصلاً كار هنري نكردهاند و حرفه و شغلشان هم هيچ ارتباطي با هنر ندارد ولي خيلي خوب آثار هنري را ميفهمند و حتي از نقاشان و هنرمندان گوناگون باخبرند كه ما در ايران از اين مقوله بسيار دوريم.
خوب است دستكم يك كتاب از هنر بخوانيم تا چيزي در اينباره بدانيم.
او سپس به نقاشيهاي بيژني اشاره ميكند و آنها را خيلي ايراني ميداند: اين نقاشيها ادامه فرش و مينياتور ايران است.
بيژني گله ميكند: هيچكس نوشتههاي داخل تابلو را نميخواند.
هدايت پاسخ ميدهد: نبايد چنين توقعي داشته باشيد چون نوشتهها جزو تصوير است.
برخي از اين نقاشيها انگار يك گليم است و برخي مثل پتهدوزيهاي كرماني ميماند. توجه داشته باشيد كه نوشتههاي تابلو، شما را از نقاش بودن جدا ميكند.
او به نوشتههاي عمودي اشاره كرده و تصريح ميكند: وقتي نوشتهها عمودي قرار ميگيرند، خاصيت تجسمي پيدا ميكنند. اين نوشتهها سبب ميشود نقاش كارهاي ديگري را بهخاطر آنها انجام دهد.
بيژني تاكيد ميكند: از وقتي نوشتهها به تابلو و كارهايم راه پيدا كرد بيشتر نقاشي كردم تا از اين راه با نوشته ارتباط بگيرم.
آقازاده پرسيد: ايراني بودن يعني چه؟ از چه نظر آنها را ايراني ميدانيم؟ ما مجبوريم هر چيزي را تبديل به گزاره كنيم و گزاره خبر ميدهد.
وقتي هنر آغاز ميشود، زبان را ميبندد. چه چيزي در ذهن ما توليد معنا ميكند؟
غربيها پرسپكتيو را از خودشان شناختند و بعد در اثرهايشان آوردند ولي ما هنوز از مينياتور و سطح عبور نكردهايم پس نميتوانيم چيزي مشابه پيكاسو بكشيم.اثر هنري هرچه هنريتر شود از واقعيت بيشتر فاصله ميگيرد و همين آن را بيانناپذيرتر ميكند.
استقلال نقد
صدرا جودكي نقد را خلق اثر ديگري ميداند و در اينباره اظهار ميكند: انسانها هيچ وقت نتوانستهاند با هم ارتباط برقرار كنند. يك وقت نگاه كارشناس است و يك وقت نگاه مخاطب، اينها هر دو خلق يك اثر ديگر است. من نقد يك اثر را ميتوانم مستقل ببينم و از آن استفاده كنم.
جودكي به اينكه كارها بيشتر عمودي است توجه ميكند و اعوجاج را از ويژگيهاي مشهود آنان برميشمرد.
هدايت عمودي و افقي بودن را در آثار هنري هدفمند ميشمرد و در اينباره توضيح ميدهد: در كارهاي سري كه اينجا وجود دارد كارها بيشتر افقي است. كارهاي افقي نياز بيشتري به سكون و كمي ترس را با خود دارد ولي در كارهاي عمودي ميل به شيطنت و شلوغي بيشتر است.
حرفهاي زيادي ناگفته ماند و حاضران با نگاههايشان دنبال واژههايي بودند كه آنها را بيان كنند. حرفها در گلو ماند و رويا بيژني در اشتياق شنيدنشان.
گويا محمد آقازاده حق داشت كه اثر هنري هرچه هنريتر شود از واقعيت بيشتر فاصله ميگيرد و همين آن را بيانناپذيرتر ميكند.گروه ادبی آینه
به بانوي قصة ايران منيرو روانيپور
نُه سال تمام گذشته است. آن روز راننده با سرعت سرسامآوريچالهها و دستاندازها را رد ميكرد. با هر بالا و پايين پريدن، دردنافذ و شديدي وجودم را فرا ميگرفت. اندام نحيفم كمكم، آبميشد و همراه قطرات خون و لجن به كف برانكارد و خودروميريخت. دستِ قطع شده، كنارم خوابيده و حلقه با پوششي ازخون دلمه شده، با سماجتِ تمام به انگشت دوم چسبيده بود. بعداز نااميديم، نيروي عجيبي پيدا كردم، چيزهايي از كُما، اغما و موجگرفتگي شنيده بودم، هيچ كدام را باور نداشتم. صداي انفجارهايمهيب، دور و بَرَم به گوش ميرسيد. خودرو همچنان پيش ميرفت.ديدگانم غبار گرفته و صحنهها هر لحظه برايم تداعي ميشد. ميدان،تله، باتلاِ، قير، خوشهاي، خاردار، شيميايي، تكههاي گوشت ومغز دوستم كه به سر و صورتم آويزان شد؛ چقدر آرام با هميندست پاكشان كردم. بند پوتين و طنابي كه با آنها بازويم را بستهبودند، از برانكارد آويزان شده و مثل وزنه سنگيني كتفم راميكشيد. غبار ديدگانم هر لحظه بيشتر ميشد. از بدنه خودرو، ازكاكل راننده، چرك و خون بيرون ميپاشيد. برانكارد، زخمهايعجيبي داشت. شيشهها گريه ميكردند و آسمان مه گرفته و لرزان!حلقه محاصره هر لحظه تنگ و تنگتر ميشد. خون از هر طرف
فواره ميزد. اتاقك پر شد و دست حالت ِ ايستادهاي به خود گرفتهبود.
فكر ميكردم شخص ديگري در خون غرِ شده و دستش برايالتماس از خون بيرون مانده است.
نُه سال پيش با سبيلي كه تازه پشت دهانم بور شده بود، با سي ودو دندان و يك ساك، با همه كَس و كارم، خداحافظي كرده و اين راهپرچاله را پشت سر گذاشته بودم.
اينك عقب وانت نشسته و بازميگردم. آمدنم هيچ كس راخوشحال نميكند. در كوچه پس كوچهها پرسه ميزنم. كساني كهنبودهاند، اينك نُه سالهاند و پانزده سالهها مردان و زناني كامل باچهرههاي آفتاب سوخته و خسته! سايهام را جلوتر از خودمميبينم. به طرف كوچه ميرود. به طرف بازيهاي كودكانه،دُوْرنوبازي، خِچ خِچُو، به سوي شبهاي ميرابي و آبياري، گله،قبر پدر و شبهاي عيد و آتشبازيها، به سوي تنها عشقم...
دنبالش ميروم. ميلنگد. آستين كُتش در باد ميرقصد. موهايشسفيد و دندانهايش تُنُك. از كنار چشمه رد ميشود. مرغابيها درآب بازي ميكنند. مرغابي سايهام را نوازش ميكنم. خطبرجستهاش هنوز باقيست. ردّ تازيانه نقش زده بود. در آنجا همهمرغابي صدايش ميزدند. مرغابيها بالهاي خود را باز ميكنند وبال بال ميزنند. مرغابي ديگر آرام است. بال بال نميزند.
ديوانهوار به هر سوراخي سَرَك ميكشد. به تمام چهرهها زل ميزند.به عقب برميگردد و باز هم نگاه ميكند. چَپَرها را پشت سرميگذارد. خرمنها را ردّ ميكند. به خاكروبهها و تاپههاي خشكشده و چالههاي پهن ميرسد. ميگذرد. درختهاي زيرگذر وميدانگاهي، چمنزار و آن چند درخت ميعادگاه! اندكي ميماند.ميگريد. ميگذرد.
پنجرهها آبي رنگ و ايوانهاي بلند تازه با گلِ سفيد، اندودشدهاند. به درخت توت درِ حياط نزديك ميشود. ميترسد. دلهرهدارد. فصل كار است و كوچهها خلوت. سايهام نُه سال پيش مادرشرا ديده بود كه با بقچه حمام و قد خميده، آرام آرام، از كوچه گذشتهبود. ميدانست...! جلوتر از خودم درِ چوبيِ حياطها را ميشمارد.به كوچه بنبست ميرسد. ميدَوَد. لنگههاي در تا نيمه در گِل فرورفتهاند. ميپرسد ميگويند: هفت سال پيش اين قفل سياه استوانهايچفت شده است. ميماند و شانههايش تكان ميخورد. آرام قدمبرميدارد. نميدَوَد. ميخزد. طولاني ميشود. دو كوچه آن طرفترحتماً كسي هست كه او را بشناسد. نُه سال با من و سايهام بوده وتحمل كرده است. اندكي سر قدم بلندتر برميدارد. مثل زماني كه اورامي ديد، با سبد پر انگور و آن شاخههاي موِ تازه كه از روي سرشآويزان ميشد. آستينش را ميگيرم و التماس ميكنم. نرو! برگرد!
آرام ميخزد. به دنبالش ميلنگم. قلبم درد گرفته است. سگهاپارس ميكنند. گاوها ماِ ميكشند. از لابهلاي گوسفنداني كه سرخود را ساية ديوار گرفتهاند، ميگذرد. غبار چشمانم را ميگيرد. نزديكتر ميشوم. به دنبال حلقه ميگردم. آستينش را بالا ميزند.نيم دري آبي رنگ را ميبينم. قبل از اين كه ريگي پرتاب كند،مويهاي ميشنوم. آوازي يا چيزي شبيه رنجموره يا لالايي ممتد.زير سايهبانِ جلو در، چشمانبيفروغ زني پژمرده و خسته راميبينم. موهايش پريشان و ژوليده، از دو سوي صورتش آويزانشده است. لباسهاي مندرس و پاهاي ترك خورده و چركين! اوصد ساله است؟ پانصد ساله؟ ابروي او را ميشناسد و سايهامنزديكتر ميشود. زن شكلك درميآورد. چشمانش را ميدراند.زبان وَرَم كردهاش را بيرون ميآورد.- نه! نميتواند خودش باشد!»
آستين سايهام را ميگيرم و لنگلنگان دور ميشويم.
خودرو راه پرچاله را پشت سر ميگذارد. تداخل صحنهها شروعميشود. ديدگانم را غبار ميگيرد. آستين را تا ميزنم و در جيب كُتمميگذارم. راه و چالهها با عجله نزديك ميشوند و خودرو ميگذرد.
تهران ـ بهمن 73
قطرههاي خون فانوس
تو شب سياه ميريزه
پر ديو شب اخمو
با خون فانوس ميسوزه
پريدن ستارههامون
خونشون رو كهكشونه
يادشون رو قلب لاله
كلبهشون تو آسمونه
روي تختهي سياهي
بچه ها نقاشی کردن
پشت كوههاي بلندش
فانوسو پنهون نكردن
فانوساي زخمي هر شب
قطره قطره نور ميبارن
هر كدوم با قطرههاشون
يه عالم ستاره دارن
خون فانوساي زخمي
شعله شعله روي خاكه
ديو اخمو جون سپرده
ميلاد يه روز پاكه!
خوابیده درون چادر/
مغزی/
میان پوستهی بادام
تو يه آرزوي دوري
واسه اين غريب شبگرد
تو يه باغچه پر نوري
حالا كه بیكس تنها
يه غريب كوچه گردم
قطرههاي اشك شورم
روي گونه آه سردم
توي گريههام ميخندم
با غم غربت ميجنگم
توي شهر بي نشوني
ميخونم ترانههامو
ميسپرم به باد و بارون
پارههاي نامههامو
شايد اون واژهي تلخو
برسونه باد به دستت
كه ديگه تمومه حرفا
رفتمو و رفتم ز دستت!
خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .
مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!
خلاصه این شد که قرارداد فسخ و ما هم به رد کار خود. راستی اگه یه شیشه بر، یا یه کف ساب یا یه آهنگر قرارداد میبست میتونستن به این راحتی قراردادشو فسخ کنن؟
من میگم نع!!!
تو چی میگی؟
تو هم میگی نع؟؟
عزیزان!
برای شما هم پیش اومده که چندین و چند روز عقیم فکری بشید؟ دور خود بچرخی و ندونی چه و از که میخوای! هی میگردی و میگردی. فکر میکنی و راه میری اما دریغ از اینکه بتونی کلمهای بنویسی و یا کاری بکنی که ده شاهی بیرزه.
از زایش و خلاقیت اثری نیست و هر چه به جلو میری این گلی که پاهات توش گیر کرده سریشتر میشه و ولت نمیکنه! هرچه زور میزنی که در بری نمیشه! بیشتر فرو میری. اما دلت نمیخواد تقلانکنی و دست از تلاش برداری. باز هم زور میزنی و هرچند با ریپزدن، اما باز هم میری جلو!
راستی چرا اینجوری میشه؟ میدونم که این دلمردگی نیست ولی یه جورایی تو همین مایهست.چرا پیش میاد؟
اگه از من میپرسی، من فکر میکنم که متاثر از عوامل متعددیه! مثلا اگه سرشوق باشی یه دنده پنج سال یه رمان کار کنی. باز با همان شوق و با چاشنی یه خورده هم ذوق، رمانو ببری بدی به یه ناشر کلفت، بررس ناشر، رمانتو بخونه از سر اتفاق خوشش بیاد و از سر اتفاق دستور ویرایش بده و از سر اتفاق دستور تنظیم قرارداد بده و باهات قرارداد چاپ ببندند و چندین و چند جلسه هم ازت بخوان که در جلسات آماده سازی برا چاپ شرکت کنی و همه از سر اتفاق و باشوق زیاد. ببینی که رمانت داره میره برا چاپ و حتی نسخهی چاپخانه هم از سر اتفاق آماده میشه و خلاصه دم در چاپخونه یه رفیق ناشر لای رمان رو باز میکنه و یه صفحه از سر اتفاق میخونه! بعدش میاد پیش مدیرعامل نشر که چه نشستی این رمانی که داره چاپ میشه همش سیاهنماییه! از سر اتفاق! همش از سر اتفاق....بعدا میگم که از سر اتفاق چی شد و چطور شد. همش از سر اتفاق..........بعدا میگم.
عید نوروز بر عاشقان مبارک باد
هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز
رز قرمز
اون که مونده نقش گرمش
روی دستام
اون که مونده عطر خوبش
تو نفسهام
اون که می خوند با نگاهاش
قصه های بیقراری
مونده عکس رُز تنهاش
روی قلبم یادگاری
وقتی دستام روی دستاش؛
شعرآ رو نشونی می کرد،
ریتم و آهنگ کلومش
منو آسمونی می کرد.
حیف از اون شبها که روزش
مث برق بی امونه!
آه از اون روزآ که دیگه
شبشون بی کهکشونه!
هنوز اینجاست، توی یادم
من براش قرار می زارم
تویِ باغچه ی خیالم
رزآیِ قرمز می کارم!
اويندار
موقع كوچ سارهاست. آسمان غبار آلود است و باد پاييزي برگهاي جدا شده از شاخهها را به هر طرف ميبرد. سارها فوج فوج براي لحظاتي در آسمان ظاهر ميشوند و دوباره بر كشتزارهايي كه محصول آن را گرداوري كردهاند, فرود ميآيند.
همه سرگرم جمعآوري باقيماندههاي محصولاند. كنار هر دسته از افراد راديويي قرار دارد كه گويندهاش با هيجان تمام , لحظه به لحظه آمار تازه واردين را اعلام ميكند. هيجان و دلشورهاي گرم قلب ده را فرا گرفته است.
در اين ميان دو چشم فرسوده, كوچهي بنبست را زير نظر دارد و راديو دو موجبغدادي كنارش ميخواند......ادامه مطلب را کلیک کن
آنچنانم در چنبرهات اسير
كه درخت با توفان
كه ستاره با كهكشان
آنچنانم اسير.
نه پنجره به آزاديام پيوند ميدهد
نه لبخند به ضيافت
نه كوپههاي قطار فرجامي گردند
بر اين همه مسافت
كهاينگونه ممتد است و تاريك
قير چسپناك فاصله
آنچنانم اسير و بيمار
اينك شعلهاي بايد
كه قيد بگسلد و بسوزاند
خواب ترازو را ديدم. خواب ماله و شمشه فلزي، تابلوهاي دست و پا بريده، خوابِ شيشههاي نوشابه كه گريه ميكردند. پاكتهاي سيگار اشنو، زر، شيراز؛ همه قلع و قمع شده بودند. خيار و پياز، گوني گوني، جذام گرفته، خرماهاي تازه رسيده كه به زندان عادت نداشتند. كيسههايي با يك جفت دمپايي و چند قوطي واكسقهوهاي و مشكي، فرچه و براِق كن.
انباري بود، زندان نبود فقط يك انباري بزرگ، يك خواربارفروشيِ درندشت با همه جور خرتوپرت كه درآن پيدا ميشد.
خوابِ ترازو را ديدم كه بالاي نعل درگاه آويزان شده بود. نه، چسبيده بود! نميتوانستم توفير ترازوها را پيدا كنم. تعدادي قاطي همه اسباب و اثاثيهها و يكي در خواب من؛ بالاي نعلدرگاه آويزان بود. هر دو كفه، تراز ايستاده بودند.....ادامه مطلب را کلیک کنید
تويي كه سخت پريشاني
تويي كه در چرخ دنده چرخ
لابه لاي انفجار اخبار ميميري
با تو!
سيگنال ها
تكههاي گوشت و پوست و خون كودكان
_ بگذار بگويم انسان _
به گونهات مي چسباند و ميميري!
كجايي؟
اي بينشان!
اي بيخيابان!
اي مانده در بنبست تمامي كوچههاي قرن!
نامهام را جوابي بده
نامههاي نفرستاده
كارهاي نكرده
و قصههاي ننوشتهام
همگي شاهكارند.
نميخواهيجوابي يا كلامي،
يا نگاهي،
ميهمانم كني؟
تو تنها رخسارهاي
هر روز ژوليدهات ميبينم
هر شب غم سرودهاي ميخواني
با ريتمهاي تند
با نورهاي رقصان
با كلمات آتشين و هيز
و بعد از صحنه ميگريي!
پايان آن قصه كوتاه
ميخواستند روسپي باشي
تا بماني!
قصه را نوشتي
در واپسين اپيزود
شانهات لرزيد
و پايان قصهات را امضا كردي
نامههاي ننوشته را امضا كن
و براي خودت بفرست
براي خودم
نه نشاني
نه خياباني
نه كوچهاي
هر چند بن بست
نه درب هفتم سمت راست
براي خودم مينويسم
فقط براي خودم
كه سيگنال هاي خبر و يورونيوز و فاكسنيوز
شتك خون و بوي اجساد را پخش ميكنند
تنها گلايهام را
برايت مينويسم و
پست نميكنم.
اشعاری از علیرضا روشن / محمود معتقدی / بابک بهاری / علی جانوند / قصه ی سهیل میرزایی و کمی اطلاع رسان
حالا که شدیدآ گلو درد دارم و دیگر حتی همان یک ذره ی دیروزی هم صدایم در نمیاید و فقط اصوات گوشخراش تقدیم باباجانم می کنم / صدای باباجان را از گوشی تلفن می شنوم که می گوید:
مگر دیوانه ای که با این احوالت می روی جلسه ای که پولی ازش در نمی اید؟
كوچه باغ و زاغ و انار و يار
سالها گذشته است اما طعم نگاهش هنوز در چشمخانه، عطر ارديبهشت را را میپراکند و يادش خاطرهي خزان رنگين باغ اناري و تك، تك انارهاي به جا ماندهي رو درخت. هنوز هم گاهی یاد زاغ کوچه باغ اناری که چند سال پیش برای آخرین بار دیده بود، میافتد.
زمان زيادي از دريافت آخرين نامهاش گذشته است. آخرين نامه كه به دستش رسيد مثل يك كبوتر سبك بال شد. به هر جا و هر بامي پر كشيد و نشست. بچهي نوپايي شد و به هر سو دويد. دلش ميخواست كه نامه را براي همه بخواند اما نميتوانست. هر گوشهي دنجي كه گير ميآورد، مينشست و يك بار ديگر نامه را ميخواند. قلبش به شدت ميزد و زانوهايش سست و عرق سردي به پيشانيش مينشست. هري دلش ميريخت و يك بار ديگر آرامتر نامه را ميخواند تا ديرتر تمام شود. به آخر نامه كه ميرسيد چهار تا ميزد و توي جيبي كه روي قلبش بود ميگذاشت. خودش نميدانست چند بار نامه را خوانده. روزي چندين بار مرور ميكرد. اينقدر خوانده و تا زده بود كه چيزي به جر خوردنش نمانده بود. مثل دست شكسته مواظبش بود. آخه توي اين نامه نوشته بود كه
داغ رحمت
نجار قامت قوزدارش را صاف ميكند و در حالي كه دو زانويش بهجلو قوس برميدارد، مداد از پشتِ گوش ميكِشد و بيآن كه نگاهكند به ديوارة زبر و سيماني كارگاه ميكشد تا تيز شود. بالا و پايينِ تخته نئوپانها را برانداز ميكند و مثل هميشه از قد خود براياندازهگيري مدد ميگيرد. روي تختهها طاقباز ميخوابد. قوزش برجستهاش مانع صاف شدن بالاتنهاش ميشود. دست ميبرد و در همان حالت، با مداد خطي مماس با كاسه سرش خود ميكشد. به حالت نشسته پايين پاشنة كفشش خطي ديگر؛ ميايستد.
_ يكمتر و هشتاد و پنج. خوبه جوونها قوز ندارند. قامتشان صاف است. بعضيها رشيدند و بلندقامت. اين هم پنج سانت...
آتش
آتشي فرو خفته
رازي در دل نهفته
عشقي در جان مانده
در چهار راه عمر رفته!
عشق اما
زدودهست به سال و ساليان
تا بماند اخگرش همچنان
كه عشق ماناست
همچون آتش جاودان!
بم
تقديم به روان رفتگان و به پايداري ماندگان اميدوار بم
بيگناه آوارت فروكوفت
آوارت بيگناه
چشمها و دستها
نگاهها و آرزوها
مويهها و نغمهها
و ...آوازت،
آوازت را
بيگناه فرو كوفت.
هرّستش چگونه بر پيشاني اميدت نشست؟
چگونه، آهن و سنگ و كلوخ
چگونه،
دوخت لبان آرزو را؟
نخلها ميمويند.
به خونخواهيات گيسو بريده،
كل كل، هاي هاي
كل كل، هاي هاي
«ايرج» اما
بر حاكم نشين ارگ «غمانگيز» را چپ ميخواند.
چه بيگناه
در خوابت فرو كوفت.
ميهمانان كه رفتند،
كاريزهايت جاودانه
اشك و خون جاري كرد خواهند!!
صنوبر
صنوبر!
خستهای از ره رسیده
صنوبر!
قامتی در گل چپیده
صنوبر!
شیونی خاموش گشته
صنوبر!
دام مرگ هر جا تنیده
خزان و برگ ریز از ره شتابان
فراق و هجر و ماتم کی ندیده؟
در این غوغا در این فریاد و وحشت
نسیم سرد با طوفان رسیده
کجا شد جنب و جوش برگهایت؟
نهالان را همه قامت خمیده
گریزان شاخهها هر یک به سویی
دو دست کودکت از مچ بریده
صفیر و ضجهی نازک تنانت
به هر سوی و به هر جا پر کشیده
صنوبر!
برگ برگ شاخهات کو؟
صنوبر!
قامت رعنای تو کو؟
صنوبر!
خشک شد از وحشت باد
دو بازوی قشنگت؛
سایهات کو؟
کجاست آن جعد مشکین و پریشان؟
صنوبر!
قمری آن همسایهات کو؟
صبا کی آید از ره رهگذاری
که آرد مژدهی صبح بهاری
همه رفتند و خانه زآن بوم است
صنوبر!
های و هوی دخترت کو؟
ببین شلاق طوفان را چگونه،
زند بر پیکرت،
تاج سرت کو؟
کجا رفتند مرغان سبک بال؟
ترانه خوان خوش لحن و لبت کو؟
ندانستی چه شد آن شادمانی؛
کلاغ معترض چون شد؟
تو دانی؟
کلاغت کو؟
کلاغت کو؟
کلاغت؟
به یاد آن کلاغ
ماناست داغت!
قمريها
روكابل فشارقوي نشستند
هيچيشون نشد!
تو عالم رؤيا
موهاتو گيس ميكنم!
يه راز سربسته!
ـ از اونايي كه يواشكي واسة دلت ميگي ـ
به چشام گفتم
رسوا شدم!
نيستي
در تلخکامی به جبران عافيت
سر بر بالين بيخيالي گذاشتن!
باز قاف بودن؛
عمر را به سال كلاغ كشاندن
جوبارهاي رها بودن
حوضچة خرد گنداب شدن
گذشتن و ماندن
ماندن و ماندن و ماندن
پوساندن و پوسانيدن و پوسيدهشدن
خويشتن را به جرثومة نيستي رساندن
اين است غايت بيبديل نيستي؛
عشق را به سوداي جان وانهادن!