به بانوي قصة ايران منيرو روانيپور
نُه سال تمام گذشته است. آن روز راننده با سرعت سرسامآوريچالهها و دستاندازها را رد ميكرد. با هر بالا و پايين پريدن، دردنافذ و شديدي وجودم را فرا ميگرفت. اندام نحيفم كمكم، آبميشد و همراه قطرات خون و لجن به كف برانكارد و خودروميريخت. دستِ قطع شده، كنارم خوابيده و حلقه با پوششي ازخون دلمه شده، با سماجتِ تمام به انگشت دوم چسبيده بود. بعداز نااميديم، نيروي عجيبي پيدا كردم، چيزهايي از كُما، اغما و موجگرفتگي شنيده بودم، هيچ كدام را باور نداشتم. صداي انفجارهايمهيب، دور و بَرَم به گوش ميرسيد. خودرو همچنان پيش ميرفت.ديدگانم غبار گرفته و صحنهها هر لحظه برايم تداعي ميشد. ميدان،تله، باتلاِ، قير، خوشهاي، خاردار، شيميايي، تكههاي گوشت ومغز دوستم كه به سر و صورتم آويزان شد؛ چقدر آرام با هميندست پاكشان كردم. بند پوتين و طنابي كه با آنها بازويم را بستهبودند، از برانكارد آويزان شده و مثل وزنه سنگيني كتفم راميكشيد. غبار ديدگانم هر لحظه بيشتر ميشد. از بدنه خودرو، ازكاكل راننده، چرك و خون بيرون ميپاشيد. برانكارد، زخمهايعجيبي داشت. شيشهها گريه ميكردند و آسمان مه گرفته و لرزان!حلقه محاصره هر لحظه تنگ و تنگتر ميشد. خون از هر طرف
فواره ميزد. اتاقك پر شد و دست حالت ِ ايستادهاي به خود گرفتهبود.
فكر ميكردم شخص ديگري در خون غرِ شده و دستش برايالتماس از خون بيرون مانده است.
نُه سال پيش با سبيلي كه تازه پشت دهانم بور شده بود، با سي ودو دندان و يك ساك، با همه كَس و كارم، خداحافظي كرده و اين راهپرچاله را پشت سر گذاشته بودم.
اينك عقب وانت نشسته و بازميگردم. آمدنم هيچ كس راخوشحال نميكند. در كوچه پس كوچهها پرسه ميزنم. كساني كهنبودهاند، اينك نُه سالهاند و پانزده سالهها مردان و زناني كامل باچهرههاي آفتاب سوخته و خسته! سايهام را جلوتر از خودمميبينم. به طرف كوچه ميرود. به طرف بازيهاي كودكانه،دُوْرنوبازي، خِچ خِچُو، به سوي شبهاي ميرابي و آبياري، گله،قبر پدر و شبهاي عيد و آتشبازيها، به سوي تنها عشقم...
دنبالش ميروم. ميلنگد. آستين كُتش در باد ميرقصد. موهايشسفيد و دندانهايش تُنُك. از كنار چشمه رد ميشود. مرغابيها درآب بازي ميكنند. مرغابي سايهام را نوازش ميكنم. خطبرجستهاش هنوز باقيست. ردّ تازيانه نقش زده بود. در آنجا همهمرغابي صدايش ميزدند. مرغابيها بالهاي خود را باز ميكنند وبال بال ميزنند. مرغابي ديگر آرام است. بال بال نميزند.
ديوانهوار به هر سوراخي سَرَك ميكشد. به تمام چهرهها زل ميزند.به عقب برميگردد و باز هم نگاه ميكند. چَپَرها را پشت سرميگذارد. خرمنها را ردّ ميكند. به خاكروبهها و تاپههاي خشكشده و چالههاي پهن ميرسد. ميگذرد. درختهاي زيرگذر وميدانگاهي، چمنزار و آن چند درخت ميعادگاه! اندكي ميماند.ميگريد. ميگذرد.
پنجرهها آبي رنگ و ايوانهاي بلند تازه با گلِ سفيد، اندودشدهاند. به درخت توت درِ حياط نزديك ميشود. ميترسد. دلهرهدارد. فصل كار است و كوچهها خلوت. سايهام نُه سال پيش مادرشرا ديده بود كه با بقچه حمام و قد خميده، آرام آرام، از كوچه گذشتهبود. ميدانست...! جلوتر از خودم درِ چوبيِ حياطها را ميشمارد.به كوچه بنبست ميرسد. ميدَوَد. لنگههاي در تا نيمه در گِل فرورفتهاند. ميپرسد ميگويند: هفت سال پيش اين قفل سياه استوانهايچفت شده است. ميماند و شانههايش تكان ميخورد. آرام قدمبرميدارد. نميدَوَد. ميخزد. طولاني ميشود. دو كوچه آن طرفترحتماً كسي هست كه او را بشناسد. نُه سال با من و سايهام بوده وتحمل كرده است. اندكي سر قدم بلندتر برميدارد. مثل زماني كه اورامي ديد، با سبد پر انگور و آن شاخههاي موِ تازه كه از روي سرشآويزان ميشد. آستينش را ميگيرم و التماس ميكنم. نرو! برگرد!
آرام ميخزد. به دنبالش ميلنگم. قلبم درد گرفته است. سگهاپارس ميكنند. گاوها ماِ ميكشند. از لابهلاي گوسفنداني كه سرخود را ساية ديوار گرفتهاند، ميگذرد. غبار چشمانم را ميگيرد. نزديكتر ميشوم. به دنبال حلقه ميگردم. آستينش را بالا ميزند.نيم دري آبي رنگ را ميبينم. قبل از اين كه ريگي پرتاب كند،مويهاي ميشنوم. آوازي يا چيزي شبيه رنجموره يا لالايي ممتد.زير سايهبانِ جلو در، چشمانبيفروغ زني پژمرده و خسته راميبينم. موهايش پريشان و ژوليده، از دو سوي صورتش آويزانشده است. لباسهاي مندرس و پاهاي ترك خورده و چركين! اوصد ساله است؟ پانصد ساله؟ ابروي او را ميشناسد و سايهامنزديكتر ميشود. زن شكلك درميآورد. چشمانش را ميدراند.زبان وَرَم كردهاش را بيرون ميآورد.- نه! نميتواند خودش باشد!»
آستين سايهام را ميگيرم و لنگلنگان دور ميشويم.
خودرو راه پرچاله را پشت سر ميگذارد. تداخل صحنهها شروعميشود. ديدگانم را غبار ميگيرد. آستين را تا ميزنم و در جيب كُتمميگذارم. راه و چالهها با عجله نزديك ميشوند و خودرو ميگذرد.
تهران ـ بهمن 73
قطرههاي خون فانوس
تو شب سياه ميريزه
پر ديو شب اخمو
با خون فانوس ميسوزه
پريدن ستارههامون
خونشون رو كهكشونه
يادشون رو قلب لاله
كلبهشون تو آسمونه
روي تختهي سياهي
بچه ها نقاشی کردن
پشت كوههاي بلندش
فانوسو پنهون نكردن
فانوساي زخمي هر شب
قطره قطره نور ميبارن
هر كدوم با قطرههاشون
يه عالم ستاره دارن
خون فانوساي زخمي
شعله شعله روي خاكه
ديو اخمو جون سپرده
ميلاد يه روز پاكه!
خوابیده درون چادر/
مغزی/
میان پوستهی بادام
تو يه آرزوي دوري
واسه اين غريب شبگرد
تو يه باغچه پر نوري
حالا كه بیكس تنها
يه غريب كوچه گردم
قطرههاي اشك شورم
روي گونه آه سردم
توي گريههام ميخندم
با غم غربت ميجنگم
توي شهر بي نشوني
ميخونم ترانههامو
ميسپرم به باد و بارون
پارههاي نامههامو
شايد اون واژهي تلخو
برسونه باد به دستت
كه ديگه تمومه حرفا
رفتمو و رفتم ز دستت!
خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .
مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!
خلاصه این شد که قرارداد فسخ و ما هم به رد کار خود. راستی اگه یه شیشه بر، یا یه کف ساب یا یه آهنگر قرارداد میبست میتونستن به این راحتی قراردادشو فسخ کنن؟
من میگم نع!!!
تو چی میگی؟
تو هم میگی نع؟؟
عزیزان!
برای شما هم پیش اومده که چندین و چند روز عقیم فکری بشید؟ دور خود بچرخی و ندونی چه و از که میخوای! هی میگردی و میگردی. فکر میکنی و راه میری اما دریغ از اینکه بتونی کلمهای بنویسی و یا کاری بکنی که ده شاهی بیرزه.
از زایش و خلاقیت اثری نیست و هر چه به جلو میری این گلی که پاهات توش گیر کرده سریشتر میشه و ولت نمیکنه! هرچه زور میزنی که در بری نمیشه! بیشتر فرو میری. اما دلت نمیخواد تقلانکنی و دست از تلاش برداری. باز هم زور میزنی و هرچند با ریپزدن، اما باز هم میری جلو!
راستی چرا اینجوری میشه؟ میدونم که این دلمردگی نیست ولی یه جورایی تو همین مایهست.چرا پیش میاد؟
اگه از من میپرسی، من فکر میکنم که متاثر از عوامل متعددیه! مثلا اگه سرشوق باشی یه دنده پنج سال یه رمان کار کنی. باز با همان شوق و با چاشنی یه خورده هم ذوق، رمانو ببری بدی به یه ناشر کلفت، بررس ناشر، رمانتو بخونه از سر اتفاق خوشش بیاد و از سر اتفاق دستور ویرایش بده و از سر اتفاق دستور تنظیم قرارداد بده و باهات قرارداد چاپ ببندند و چندین و چند جلسه هم ازت بخوان که در جلسات آماده سازی برا چاپ شرکت کنی و همه از سر اتفاق و باشوق زیاد. ببینی که رمانت داره میره برا چاپ و حتی نسخهی چاپخانه هم از سر اتفاق آماده میشه و خلاصه دم در چاپخونه یه رفیق ناشر لای رمان رو باز میکنه و یه صفحه از سر اتفاق میخونه! بعدش میاد پیش مدیرعامل نشر که چه نشستی این رمانی که داره چاپ میشه همش سیاهنماییه! از سر اتفاق! همش از سر اتفاق....بعدا میگم که از سر اتفاق چی شد و چطور شد. همش از سر اتفاق..........بعدا میگم.
عید نوروز بر عاشقان مبارک باد
هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز
رز قرمز
اون که مونده نقش گرمش
روی دستام
اون که مونده عطر خوبش
تو نفسهام
اون که می خوند با نگاهاش
قصه های بیقراری
مونده عکس رُز تنهاش
روی قلبم یادگاری
وقتی دستام روی دستاش؛
شعرآ رو نشونی می کرد،
ریتم و آهنگ کلومش
منو آسمونی می کرد.
حیف از اون شبها که روزش
مث برق بی امونه!
آه از اون روزآ که دیگه
شبشون بی کهکشونه!
هنوز اینجاست، توی یادم
من براش قرار می زارم
تویِ باغچه ی خیالم
رزآیِ قرمز می کارم!
اويندار
موقع كوچ سارهاست. آسمان غبار آلود است و باد پاييزي برگهاي جدا شده از شاخهها را به هر طرف ميبرد. سارها فوج فوج براي لحظاتي در آسمان ظاهر ميشوند و دوباره بر كشتزارهايي كه محصول آن را گرداوري كردهاند, فرود ميآيند.
همه سرگرم جمعآوري باقيماندههاي محصولاند. كنار هر دسته از افراد راديويي قرار دارد كه گويندهاش با هيجان تمام , لحظه به لحظه آمار تازه واردين را اعلام ميكند. هيجان و دلشورهاي گرم قلب ده را فرا گرفته است.
در اين ميان دو چشم فرسوده, كوچهي بنبست را زير نظر دارد و راديو دو موجبغدادي كنارش ميخواند......ادامه مطلب را کلیک کن
آنچنانم در چنبرهات اسير
كه درخت با توفان
كه ستاره با كهكشان
آنچنانم اسير.
نه پنجره به آزاديام پيوند ميدهد
نه لبخند به ضيافت
نه كوپههاي قطار فرجامي گردند
بر اين همه مسافت
كهاينگونه ممتد است و تاريك
قير چسپناك فاصله
آنچنانم اسير و بيمار
اينك شعلهاي بايد
كه قيد بگسلد و بسوزاند
خواب ترازو را ديدم. خواب ماله و شمشه فلزي، تابلوهاي دست و پا بريده، خوابِ شيشههاي نوشابه كه گريه ميكردند. پاكتهاي سيگار اشنو، زر، شيراز؛ همه قلع و قمع شده بودند. خيار و پياز، گوني گوني، جذام گرفته، خرماهاي تازه رسيده كه به زندان عادت نداشتند. كيسههايي با يك جفت دمپايي و چند قوطي واكسقهوهاي و مشكي، فرچه و براِق كن.
انباري بود، زندان نبود فقط يك انباري بزرگ، يك خواربارفروشيِ درندشت با همه جور خرتوپرت كه درآن پيدا ميشد.
خوابِ ترازو را ديدم كه بالاي نعل درگاه آويزان شده بود. نه، چسبيده بود! نميتوانستم توفير ترازوها را پيدا كنم. تعدادي قاطي همه اسباب و اثاثيهها و يكي در خواب من؛ بالاي نعلدرگاه آويزان بود. هر دو كفه، تراز ايستاده بودند.....ادامه مطلب را کلیک کنید
تويي كه سخت پريشاني
تويي كه در چرخ دنده چرخ
لابه لاي انفجار اخبار ميميري
با تو!
سيگنال ها
تكههاي گوشت و پوست و خون كودكان
_ بگذار بگويم انسان _
به گونهات مي چسباند و ميميري!
كجايي؟
اي بينشان!
اي بيخيابان!
اي مانده در بنبست تمامي كوچههاي قرن!
نامهام را جوابي بده
نامههاي نفرستاده
كارهاي نكرده
و قصههاي ننوشتهام
همگي شاهكارند.
نميخواهيجوابي يا كلامي،
يا نگاهي،
ميهمانم كني؟
تو تنها رخسارهاي
هر روز ژوليدهات ميبينم
هر شب غم سرودهاي ميخواني
با ريتمهاي تند
با نورهاي رقصان
با كلمات آتشين و هيز
و بعد از صحنه ميگريي!
پايان آن قصه كوتاه
ميخواستند روسپي باشي
تا بماني!
قصه را نوشتي
در واپسين اپيزود
شانهات لرزيد
و پايان قصهات را امضا كردي
نامههاي ننوشته را امضا كن
و براي خودت بفرست
براي خودم
نه نشاني
نه خياباني
نه كوچهاي
هر چند بن بست
نه درب هفتم سمت راست
براي خودم مينويسم
فقط براي خودم
كه سيگنال هاي خبر و يورونيوز و فاكسنيوز
شتك خون و بوي اجساد را پخش ميكنند
تنها گلايهام را
برايت مينويسم و
پست نميكنم.
اشعاری از علیرضا روشن / محمود معتقدی / بابک بهاری / علی جانوند / قصه ی سهیل میرزایی و کمی اطلاع رسان
حالا که شدیدآ گلو درد دارم و دیگر حتی همان یک ذره ی دیروزی هم صدایم در نمیاید و فقط اصوات گوشخراش تقدیم باباجانم می کنم / صدای باباجان را از گوشی تلفن می شنوم که می گوید:
مگر دیوانه ای که با این احوالت می روی جلسه ای که پولی ازش در نمی اید؟
كوچه باغ و زاغ و انار و يار
سالها گذشته است اما طعم نگاهش هنوز در چشمخانه، عطر ارديبهشت را را میپراکند و يادش خاطرهي خزان رنگين باغ اناري و تك، تك انارهاي به جا ماندهي رو درخت. هنوز هم گاهی یاد زاغ کوچه باغ اناری که چند سال پیش برای آخرین بار دیده بود، میافتد.
زمان زيادي از دريافت آخرين نامهاش گذشته است. آخرين نامه كه به دستش رسيد مثل يك كبوتر سبك بال شد. به هر جا و هر بامي پر كشيد و نشست. بچهي نوپايي شد و به هر سو دويد. دلش ميخواست كه نامه را براي همه بخواند اما نميتوانست. هر گوشهي دنجي كه گير ميآورد، مينشست و يك بار ديگر نامه را ميخواند. قلبش به شدت ميزد و زانوهايش سست و عرق سردي به پيشانيش مينشست. هري دلش ميريخت و يك بار ديگر آرامتر نامه را ميخواند تا ديرتر تمام شود. به آخر نامه كه ميرسيد چهار تا ميزد و توي جيبي كه روي قلبش بود ميگذاشت. خودش نميدانست چند بار نامه را خوانده. روزي چندين بار مرور ميكرد. اينقدر خوانده و تا زده بود كه چيزي به جر خوردنش نمانده بود. مثل دست شكسته مواظبش بود. آخه توي اين نامه نوشته بود كه
داغ رحمت
نجار قامت قوزدارش را صاف ميكند و در حالي كه دو زانويش بهجلو قوس برميدارد، مداد از پشتِ گوش ميكِشد و بيآن كه نگاهكند به ديوارة زبر و سيماني كارگاه ميكشد تا تيز شود. بالا و پايينِ تخته نئوپانها را برانداز ميكند و مثل هميشه از قد خود براياندازهگيري مدد ميگيرد. روي تختهها طاقباز ميخوابد. قوزش برجستهاش مانع صاف شدن بالاتنهاش ميشود. دست ميبرد و در همان حالت، با مداد خطي مماس با كاسه سرش خود ميكشد. به حالت نشسته پايين پاشنة كفشش خطي ديگر؛ ميايستد.
_ يكمتر و هشتاد و پنج. خوبه جوونها قوز ندارند. قامتشان صاف است. بعضيها رشيدند و بلندقامت. اين هم پنج سانت...
آتش
آتشي فرو خفته
رازي در دل نهفته
عشقي در جان مانده
در چهار راه عمر رفته!
عشق اما
زدودهست به سال و ساليان
تا بماند اخگرش همچنان
كه عشق ماناست
همچون آتش جاودان!
بم
تقديم به روان رفتگان و به پايداري ماندگان اميدوار بم
بيگناه آوارت فروكوفت
آوارت بيگناه
چشمها و دستها
نگاهها و آرزوها
مويهها و نغمهها
و ...آوازت،
آوازت را
بيگناه فرو كوفت.
هرّستش چگونه بر پيشاني اميدت نشست؟
چگونه، آهن و سنگ و كلوخ
چگونه،
دوخت لبان آرزو را؟
نخلها ميمويند.
به خونخواهيات گيسو بريده،
كل كل، هاي هاي
كل كل، هاي هاي
«ايرج» اما
بر حاكم نشين ارگ «غمانگيز» را چپ ميخواند.
چه بيگناه
در خوابت فرو كوفت.
ميهمانان كه رفتند،
كاريزهايت جاودانه
اشك و خون جاري كرد خواهند!!
صنوبر
صنوبر!
خستهای از ره رسیده
صنوبر!
قامتی در گل چپیده
صنوبر!
شیونی خاموش گشته
صنوبر!
دام مرگ هر جا تنیده
خزان و برگ ریز از ره شتابان
فراق و هجر و ماتم کی ندیده؟
در این غوغا در این فریاد و وحشت
نسیم سرد با طوفان رسیده
کجا شد جنب و جوش برگهایت؟
نهالان را همه قامت خمیده
گریزان شاخهها هر یک به سویی
دو دست کودکت از مچ بریده
صفیر و ضجهی نازک تنانت
به هر سوی و به هر جا پر کشیده
صنوبر!
برگ برگ شاخهات کو؟
صنوبر!
قامت رعنای تو کو؟
صنوبر!
خشک شد از وحشت باد
دو بازوی قشنگت؛
سایهات کو؟
کجاست آن جعد مشکین و پریشان؟
صنوبر!
قمری آن همسایهات کو؟
صبا کی آید از ره رهگذاری
که آرد مژدهی صبح بهاری
همه رفتند و خانه زآن بوم است
صنوبر!
های و هوی دخترت کو؟
ببین شلاق طوفان را چگونه،
زند بر پیکرت،
تاج سرت کو؟
کجا رفتند مرغان سبک بال؟
ترانه خوان خوش لحن و لبت کو؟
ندانستی چه شد آن شادمانی؛
کلاغ معترض چون شد؟
تو دانی؟
کلاغت کو؟
کلاغت کو؟
کلاغت؟
به یاد آن کلاغ
ماناست داغت!
قمريها
روكابل فشارقوي نشستند
هيچيشون نشد!
تو عالم رؤيا
موهاتو گيس ميكنم!
يه راز سربسته!
ـ از اونايي كه يواشكي واسة دلت ميگي ـ
به چشام گفتم
رسوا شدم!
نيستي